X
صدرا شازده کوچولوی مامان و بابا
خاطرات پسرم صدرا
تاريخ : دوشنبه 8 خرداد 1391 | نویسنده : مامان صدرا

 

 

 

 

 niniweblog.com

سلام دوستان عزیز به وبلاگ ما خوش اومدید

 

 




بازدید : مرتبه | موضوع :
42
تاريخ : سه شنبه 3 دی 1392 | نویسنده : مامان صدرا

اینروزها استعداد هنریم شکوفا شده و علاقه مند به کارهای هنری شدم مخصوصا نمدی و اگر وقت کنم چیزهایی درست میکنم . دیروز صدرا یه نقاشی کشید که یک گربه فضایی بود و از من خواست که عروسکش رو درست کنم من از روی نقاشی عروسک نمدیش رو براش درست کردم . تا نقاشیش زنده و واقعی بشه . به نظرم کار جالبی اومد و میشه اینطور خلاقیتهای بچه ها رو به واقعیت نزدیک کرد .

 

نقاشی صدرا

نقاشی صدرا

و این هم عروسکی که من درست کردم

کاردستی من

 




بازدید : 417 مرتبه | موضوع :
41
تاريخ : سه شنبه 3 دی 1392 | نویسنده : مامان صدرا

صدرا و کیان حسابی باهم  اخت شدن و همدیگرو خیلی دوست دارن . کیان دیگه صدرا رو خوب میشناسه و عکس العمل نشون میده و در اوج گریه وقتی صدرا رو میبینه میخنده . صدرا هم توی کارهای اون کمکم میکنه و سر کیان رو گرم میکنه تا من به کارهام برسم . خدا رو شکر که اینقدر همدیگرو دوست دارن

 

البته این روزها وقتم برای صدرا خیلی کمتر شده و همش توی خونه است و خیلی حوصله اش سر میره و نگرانشم .  24 آذر هم تولد باربد بود و یه تنوع برای صدرا .

این هم کیان کوچولوی ما

کیان کوچولو

 

 




بازدید : 375 مرتبه | موضوع :
40
تاريخ : سه شنبه 3 دی 1392 | نویسنده : مامان صدرا

صدرای عزیزم 4 ساله شد و امسال داداش کیانش هم توی تولدش بود .

امسال کیک گرفتیم و شام درست کردم و خونه مامان مریم رفتیم . و به صدرا حسابی خوش گذشت مخصوصا وقت باز کردن کادوها . داداش کیان هم که خوابش میومد و همش گریه میکرد و نتونستیم یه عکس با صدرا ازش بگیریم .

 

 

من و بابا جان هم برای صدرا یه لباس پلیس گرفتیم که خیلی دوست داشت .

 




بازدید : 381 مرتبه | موضوع :
39
تاريخ : شنبه 30 شهريور 1392 | نویسنده : مامان صدرا

بالاخره بعد از 9 ماه انتظار کیان کوچولوی ما هم 6 شهریور 92 به دنیا اومد .

توی این مدت هم حالم خوب نبود تا چیزی بنویسم هم گیج و منگ بودم و یک حس غریب داشتم از یکطرف خوشحال بودم که تو دیگه تنها نیستی و از طرف دیگه نگران این بودم که نکنه نتونم به تو برسم و روح نازک و لطیف تو آزار ببینه مخصوصا اون ماههای اول که من خیلی حالم بد بود و تو حسابی بهم ریخته بودی و تحمل نداشتی منو خوابیده ببینی و و قبل از رفتن به مهد از من قول میگرفتی که ((وقتی برگشتم خوابیده نباشی ها)) و من هم سعی میکردم موقع برگشتن خودم رو سر حال نشون بدم .

این ماههای آخر هم که حسابی خسته شده بودی و مدام میگفتی پس کی کیان بدنیا میاد . اسم کیان رو هم تو و بابا جان انتخاب کردید و اینطوری اسم شرکت بابا جان با معنی تر میشد (کیان صدرا  پارس).

خدا رو شکر خیلی کمکم میکنی و داداشت رو هم خیلی دوست داری . امیدوارم همیشه در کنار هم باشید و موفقیتهاتون رو از نزدیک ببینم .




بازدید : 572 مرتبه | موضوع :
38
تاريخ : چهارشنبه 29 آذر 1391 | نویسنده : مامان صدرا




بازدید : 341 مرتبه | موضوع :
37
تاريخ : دوشنبه 27 آذر 1391 | نویسنده : مامان صدرا

دیروز اولین برف آخرین روزهای پاییز هم اومد و همه جا رو سفید کرد. صدرا بعد از اینکه از مهد اومد از اونجایی که بهش قول داده بودم ببرمش بیرون برف بازی کنه بعد از ظهر با هم رفتیم خونه مامان مرضیه و با خاله نیکو رفتیم حسابی برف بازی کردیم و صدرا با کامیونش برف جمع میکرد و برای ما میاورد و من هم برای صدرا یک آدم برفی کوچولو درست کردم . و موقع برگشتن هم صدرا گفت باید کامیونم رو پر از برف کنم و ببرم خونه خلاصه ما با اون کامیون پر از برف اومدیم خونه و صدرا در حمام به برف بازیش ادامه داد تا برفها آب شد .

صدرا در حال درست کردن گوله برف

صدرا در کنار آدم برفی

آدم برفی

و این هم آدم برفی که مامان درست کرده




بازدید : 476 مرتبه | موضوع :
36
تاريخ : دوشنبه 27 آذر 1391 | نویسنده : مامان صدرا

روز شنبه آخرین جلسه کلاس موسیقی صدرا در این ترم بود و از پدر مادرها هم خواسته بودن تا برای جلسه آخر بیان تا هم نتیجه کار 3 ماه رو ببینن و هم در برنامه مشارکت کنند .

برنامه با سلام به زبانهای فارسی - انگلیسی- کردی و آفریقایی شروع شد و همه باید یک حلقه تشکیل میدادیم و با ریتم حرکاتی رو انجام میدادیم و سلام میکردیم . بعد هم از بچه ها خواسته شد تا سفره ای را که به مناسبت شب یلدا چیده بودند نگاه کنند و بعد هر کدام از بچه ها با تبلکی که داشت باید اسم آن چیزی که دیده بود را به صورت بخش بخش با ضربه روی تبلک میگفت ( و صدرا آجیل - هندونه-  لبو و پسته و رو با زدن روی تبلک گفت .در آخر هم باز شعری رو که بچه ها تمرین کرده بودن با حرکات و ریتم همراه با پدر و مادرها انجام دادن . به ما بزرگترها که خیلی بیشتر خوش گذشت و کودک درونمون حسابی فعال شده بود مخصوصا قسمتی که باید مچرخیدیم و آسیاب تندترش کن رو با دور تند میخوندیم :)

آموزشگاه برای روز 5 شنبه هم به مناسبت شب یلدا یک برنامه داره که ما بیلیطش رو خریدیم امیدواریم بهمون خوش بگذره .

 

صدرا و دوستاش در کنار سفره شب یلدا

صدرا در کنار مربیهاش

اینجا هم صدرا در کنار دوستاش و مربیهاش هست . که البته به دلایل امنیتی چهره ها پوشانده شده .




بازدید : 486 مرتبه | موضوع :
35
تاريخ : دوشنبه 27 آذر 1391 | نویسنده : مامان صدرا

سلاممممممممممم

بالاخره بعد از مدتها یکنواختی و بی خبری با چندتا خبر اومدم

باربد هم 24  آذر 3 سالش شد و خاله نشاط براش یک تولد کوچولو گرفت و تو هم کلی ذوق داشتی که میخوای بری تولد باربد و از صبح همش میگفتی کی میریم تولد .

هرچند وقتی رسیدیم انگار نه انگار تولده و شما 2 تا توی اتاق بودید و با اسباب بازیهاتون بازی میکردید و3 تااز  دوستهای باربد که دختر بودن اونا میرقصیدن و مجلس رو گرم میکردن . و شما  ترجیح میدادید خودتون با هم تو اتاق بازی کنید . البته وقتی کیک اومد و کادو ها روی میز گذاشته شد وضع فرق کرد و کلی ذوق کردید و این وسط هم صدرا مثل باربد یک لباس اسپایدر من از عمه فهیمه کادو گرفت و وقتی هردو تنشون کرده بودن قابل تشخیص از هم نبودن . 

آفرین پسرم خیلی خوشحالم که اینقدر درک داری و میدونی که کادوهای باربد مال اونه و شما بهونه نگرفتی برخلاف تولد خودت که باربد گریه میکرد .

 

صدرا و باربد در لباسهای اسپایدر من




بازدید : 474 مرتبه | موضوع :
34
تاريخ : چهارشنبه 10 آبان 1391 | نویسنده : مامان صدرا

وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست

و هدیه من به تو نازنین قلب مادری است که فقط برای تو میتپد

عاشقانه و صادقانه دوستت دارم و سالروز تولدت را تبریک میگویم

تولدت مبارک

 

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت

امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق

خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . .

تولد ٣سالگیت مبارک

 

صدرا جونم امسال 3 ساله که با ما هستی ولی انگار سالهاست که تو رو داریم خیلی وقتها من و بابا جان به این فکر میکنیم که قبل از اینکه تو بیایی ما چیکار میکردیم و چقدر روزها یکنواخت بود .

امسال تصمیم گرفتیم توی مهدکودک برات جشن بگیریم و در کنار دوستات . و چقدر هم توی اون یکساعت به شماها خوش گذشت . چون خیلی مک کویین رو دوست داری کیکت رو به دلخواه خودت مک کویین سفارش دادیم . و بشقابها رو هم همینطور . خاله نشاط و باربد هم اومدن و با تیچر سحر و بچه های کلاستون جشن گرفتیم .

 



ادامه مطلب...

بازدید : 698 مرتبه | موضوع :
33
تاريخ : سه شنبه 25 مهر 1391 | نویسنده : مامان صدرا

سلام پسرم ببخش منو اگر خیلی دیر اومدم لپ تاب خراب شده بود و برده بودیم برای تعمیر .

با کمی تاخیر روزت مبارک

و اما خبرهای جدید اینکه برای روز کودک با باربد و خاله نشاط رفتیم جشنواره برج میلاد که در 3 طبقه اول برج بود و خوب شد که توی فضای باز نبود چون هوا طوفانی شده بود . و اونجا خیلی به شما خوش گذشت . و همه غرفه ها از تو عکس میگرفتن و میگفتن چه پسر خوشتیپی یکی از غرفه عکسی که ازت گرفته بود رو برام چاپ کرد و خیلی خوشگل شده بود . مجله کودک هم ازت یک عکس گرفت تا برای مجله استفاده کنه . از اونجا کلی هم کتاب خریدیم و نمایش هم دیدیدیم .

صدرا و باربد در کنار غرفه بیمه

صدرا در غرفه بازی

غرفه بازیافت

این هم غرفه بازیافت زباله بود که برای بچه ها نمایش اجرا میکرد .




بازدید : 534 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد